مرور خاطرات جنگ به روایت شهدای زنده خوزستان

علیرضا برهانی‌نژاد

“به نام دانای دادگر”

-دیماه یکهزار و سیصد و شصت و پنج
-عملیات کربلای پنج
-شلمچه

در گوشه ای از خاک این مرز و بوم ،

آنجایی که ؛
شب ، سرما ، مغز استخوان را می سوزاند و ظلمات و تاریکی و سیاهی ، با نور منورهای خوشه ای بر فرازش ، بی معنا می شد و روز ، آفتاب و روشنی ، در غبار انفجارها ، تیره و تار بود …

آنجا که زوزه گرگ های متجاوز ، در نخلستان با صدای گوشخراش انفجارهای پی در پی و سفیر تیر و‌ ترکش در هم می آمیخت …
هوای تلخ ممزوج با طعم باروت و بوی خون همه جا را در بر گرفته است …
شاید ، قیامت بر پا شده است …
اگر بگویم ، در چند روز گذشته ، کربلایی دیگر به وقوع پیوسته است ، سخن به گزافه نگفته ام …

در طلیعه صبح دوشنبه ۱۳۶۵/۱۰/۲۹ ؛

ناظر بودم ، تا چشم توان دیدن داشت ، تانک های دشمن غرش کنان ، جلودار سربازان بعثی ای که در خفای شنی ، به سوی ما می آمدند تا آنچه شب گذشته از دست داده اند را پس بگیرند …
محشری به پا شد …
در امتداد شبی که بر ما گذشت ، در یک راه بی عبور ، مسیر را گم کرده ایم !

باتفاق همرزمان به کانالی رسیده ایم که انتهایش را بسته اند …

قدم به قدم ، در زیر آسمان سرخ فام ، انبوهی از پیکرهای خون آلود ، که تیر و ترکش ها ، همچون ستاره بر تن هایشان خودنمایی می کرد ، با رنگ های پریده و ماه گون ، در کف آن ، آرام و آسوده خاطر آرمیده اند …

صدای بال فرشتگان ، که به استقبال و مشایعت و همراهی مسافران معبر عشق شتافته اند را می توان به وضوح شنید !

نزدیک ترین فاصله با معبود در آن هیاهو و ادای فریضه صبح در آن وادی ، کنار ابدان شهیدان ، آرامش بخش دل ملتهب و پر آشوبم ، شد …

نبرد بی امان ادامه دارد …

با طلوع خورشید ، تانک ها هر لحظه به ما نزدیک تر می شوند …

به پشت خاکریز آمده ایم و با حفر جان پناه ، به تثبیت مواضع مشغولیم …

هر لحظه بر آتشی که بر سرمان می بارید افزوده می شد و زمین و زمان به لرزه در آمده بود …

بدیهی است الان ، بهترین کار ، کمک به آر.پی.جی زن ها و شکارچیان تانک ها و مقاومت ، است …

در این اوضاع و احوال ؛

با صدا و گرمای انفجار خمپاره ، چنان آتشی بر جانم افتاد که زبانه های آن تا به امروز کماکان اعماق جانم را می سوزاند !

در سینه کش خاکریز افتاده ام …

داغ ترکش به کمرم نشسته و ستون فقراتم را شکسته است ، زمین و زمان برایم در آن لحظه ایستاد و متوقف شد !

گیج و مات و مبهوت به آخرالزمان خود رسیده بودم ، خونریزی و عطش ناشی از آن ، جان به لبم کرده است …

اینک مرگ با لبخندی عاشقانه روبه رویم ایستاده و آغوش خود را به رویم گشوده است !

خود را تک و تنها و ضعیف و ناتوان و مستأصل یافتم …

همراهی با او برایم سخت بود ، چشم و گوشم نادیدنی ها و ناشینیدنی ها را درک می کرد اما خواستم که نروم و نرفتم …

نمی دانستم که ماندن و نرفتنم چه عذاب و رنج و محنتی برایم در پی دارد ، چه اگر می دانستم ،

نمی ماندم و می رفتم …

بیش از سه دهه در تاریخ متوقف شدم …

کماکان گمشده و سرگردان و ابن سبیل در جستجوی نجات و راهی برای رفتن هستم …

آری ، هنوز در حوالی آن کانال گم شده ام …

با دردی جانکاه دوباره به دنیا آمده ام !

تولدی دوباره که زندگی جدیدی را برایم رقم زد …

از امروز ، روزشمار شیدایی آغاز شد و حیات عاشقانه ای را برایم رقم زد که وصف و نقل آن دشوار و ناممکن و صعب البیان می باشد …

از آن روز ، زخمه و مضراب درد و رنج ، هر لحظه بر تنم ضربه می زند و صدای حزن انگیزش نوای زندگی ام شده است …

با جسمی ناقص و کالبدی ناتوان ، روح بی قرارم را نظاره می کنم که چگونه در حسرت رهایی و دیدار یاران سفر کرده ، امیدوار به وصل دوستان بی ادعا ، می سوزد و می سازد ، مصائب برایش ، شیرین و‌گواراست و دیوانه وار به مشکلات می خندد !

عجب غربتی است …

در میان دوستان باشی اما ، کسی را نیابی که نگاهش به تو آرامش دهد ، همه به زبان تو صحبت کنند اما از سخنان آنها سر در نیاوری …

و یا تو‌حرفی بزنی و دیگران متوجه نشوند …

پس از تولد دوباره ام ، همواره خواسته ام بر روی پاهای نداشته ام بایستم و در این طریق مدیون خیلی ها هستم …

شرمنده ام از ؛

مادر زحمت کشم ، پدر منیع الطبعم ، همسر صبور و دلسوزم و فرزندان دلبندم ، که نتوانستم فرزندی شایسته ، همسری خوب و پدری که لایق آن ها باشد ، باشم و بدون اغراق و تعارف ، حق بسیاری بر ذمه ام دارند که هرگز توان ادای آن برایم میسور نبوده و نیست و قدرتی برای جبران جفایی که بر آنها روا داشته ام را ندارم …

از تمام کسانی که آنها را از داشتن یک زندگی معمولی و استفاده از نعمات الهی محروم کردم ،

همان هایی که ، شب و روز در جوار تخت های بیمارستان ، خواب و استراحت را بر خود حرام کرده و پرستارم بودند و جوانی خود را فدای تیمار و مراقبت از من کردند

با بودنم بغض کرده اند و محرومیت ها و مرارت های زندگی با من و ‌بدی هایم را با صبری بی مانند و توام با ایثار و ‌ازخودگذشتگی بی مثال ،

متحمل شده اند و عهده دار تر و خشک کردن و پرورش و رشد من بوده اند …

سپاسگزارم و مدیون شان هستم و با افتخار ، دست بوس تک تک این عزیزان می باشم ، اما ، بایستی اذعان کنم ، در این میان ، هویت جدیدم را مدیون او هستم …

او یعنی ؛

مونسم ، همراهم ، یار بی توقع و صادقم ، یاری گر و کمک حالم ، او که مصلحت و منفعتی برای درکنار من بودن برایش معنا ندارد ، شاهد به زمین خوردن هایم ، تسهیل کننده رفت و آمد و حضورم در جامعه ، گوش شنوای درد و دلدادگی هایم ، محرم رازهای ناگفته و نادیده ام ، تنها شاهد لحظات این زندگی دوباره ام .

او ، که گواه بسی نامهربانی ها و طعنه های ، دوست و‌ دشمن و غریب و آشنا بود ، ولی هرگز تنهایم نگذاشت …

بله منظور نظر ، ویلچرم هست !

هم او که وفادار پا به پای من آمده است …

درود خدا بر ویلچرهای با معرفت که گذر زمان آنها را عوض نکرده است …

چرخ شان همیشه بچرخد ! عمرشان مستدام باد و هرگز خرابی و عیب بر آنها حادث نشود ! چه اگر این اتفاق رخ دهد ، می شود ، دغدغه و مصیبت …

زخم کهنه هجران ، التیام نمی یابد و عافیت ، حاصل نمی شود ، جز با دیدار روی ماه دوست …

امروز ، جانبازان مهجور و فراموش شده ، یکی پس از دیگری پس از سال ها تحمل درد و رنج ، راه سفر اخروی را در پیش می گیرند و بی سرو‌صدا و بدون هیاهو از بین ما می روند و جامعه به زودی دیگر از وجود آنها تهی خواهد شد و کم کم ، برای یافتن آنها باید چراغ در دست گرفت و به هر کوی و برزن سر زد …

اما دریغا ، که دیگر دیر شده است …

امیدوارم در همین اندک زمان باقی مانده از عمر و بقای بازماندگان آن نسل رویایی ، کمی به فکر فرو روند و بیاندیشند و ببینند که در این سنوات ، چه با آنها کرده اند و پاسخ داده شود ، چرا با آنها اینگونه برخورد کردند ؟؟؟

این را نه از باب نیاز جانباز به توجه عرض می کنم ، بلکه حتی اگر نگاه اخلاقی و دینی و شرعی هم نداشته باشند ، لازمه حکومتداری و زمامداری است …

چه اگر عموم جامعه بدانند «ایثارگری» و «ایثارگران» دیگر خریداری ندارند و فقط در لفظ و سخنرانی بکار آیند و یحتمل ، فقط در روز خاصی به عنوان «زینت المجالس» کاربرد دارند ! دیگر ، براستی شاهد اضمحلال فرهنگ ایثار و انقراض این از خودگذشتگی ها خواهیم بود و کمتر کسی حاضر می شود فرزندش را برای حفظ یک حکومت و نظام راهی دفاعی نماید که یکی از عواقبش چنین سرنوشت محتومی خواهد بود …

و این هشدار و اعلان زنگ خطری است که اگر بدان توجه نشود ، عواقب بدی در پی خواهد داشت که لاجرم باید شاهد آن باشند …

بازنده این داستان ، کسی نیست جز آنها که در خدمت کوتاهی و قصور داشتند و نسبت به پاسداشت و حراست و صیانت از ارزش‌ها و نمادهای زنده دفاع مقدس اهمال کردند و با بی توجهی عالمانه و عامدانه بزرگ ترین خیانت را به ذخیره های واقعی و اصلی نظام روا داشتند …

روحمان با یاد شهداء شاد ، که برنده اصلی حکایت ما هستند …

علیرضا برهانی نژاد

جانباز قطع نخاع دفاع مقدس

۱۳۹۶/۱۰/۲۹