تمام ایران مرد و زن سر بلند جنگیدن
محمدرضا ضیاء
زمستان ۶۵ اهواز بودیم زمستان سردی بود رفته بودم تدارکات دستکش میخواستم. اتفاقی یک کارتن کوچک از اهدائیهای مردم به جبهه را دیدم روی آن نوشته بود دستکش اهدائی بردسیر.
حس خوبی بهم دست داد از اینکه اهدائی همشهریانم بود. و به مسئول تدارکات گفتم همان رو بیار از داخل کارتن کوچک که چند جفت دستکش مدلهای متفاوت بود. یک جفت دستکش کاموائی دست بافت هم داخلش بود خیلی نظرمو جلب کرد.
دیده بودم بارها.
مادرم با چند میل چطور ماهرانه میبافد

همانها را برداشتم امدم گردان توی سنگر خواستم دستم کنم یک نامه داخل یک لنگ آن بود. برداشتم نامه با سلام و درود و آرزوی پیروزی شروع شده بود. و مطالب معمول آن روزها ، دعای پیروزی و …
برادر جان باید ببخشید که دیر بدستت میرسد من به کمک مادرم اینها را بافتم و چون تازه یاد گرفتم برای زمستان آماده نشدن. من در یکی از شهرهای سرد استان کرمان زندگی میکنم اینجا زمستانها برف میآید و هوا بسیار سرد است من بخاطر اینکه دور شد. دیگر امسال سرما دستکش دستم نمیکنم تا بفهمم شما آنجا چی میکشید. شما از ما دفاع میکنید.
کاش میتوانستم بیایم توی این سرما، ظرفها و لباسهایتان را بشورم من عادت دارم ولی برای شما سخت است…
نامه یک دختر ده یازده ساله خیلی دگرگونم کرد یک دختر بچه همشهری اینطور منو منقلب کرد.
خوب دستکشها را نگاه کردم دیدم نخهای ان خیلی گره دارند فهمیدم حتی پول خریدن کاموا را هم نداشته و پلیور یا ژاکت کاموائی را باز کرده و با گره دادن انها سر هم آنها را بافته. آن دستکشها را میباید بعنوان سجدهگاه استفاده کنم…
هرکوچه باغ را که سرک میکشم هنوز
میبینم از تمام درختان سر است او
دیروز اگر برای شما شعر تر سرود
امروز هم بهانهی چشم تر است او
یک عمر آبروی چمن بوده این درخت
امروز اگر خزان زده و لاغر است او
در خاک میتپد دل گرمش به یاد ما
چون آتش نهفته به خاکستر است او
او را به آسمان بسپارید و بگذرید
مثل کبوتران حرم پرپر است او
گاهی زلال و نرم ، گهی تند و گاه تیز
تلفیق آب و آینه و خنجر است او
آرام آرمیده در این حجم ترمه پوش
شاید به فکر یک غزل دیگرست او …
سعید بیابانکی
ما میجنگیدیم ولی جنگ روی دستان این مردم اداره میشد که هر چه داشتند
خالصانه بدون هیچ چشم داشتی به جبهه میفرستادن
محمد رضا ضیاء